تبليغاتX
راز

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 23:8
 

بعد از مدتها با اجازه حضرت حافظ به سراغ ديوانش رفتم و از خواجه راهنمائي خواستم .

الحق که خواجه حرف دل مرا زد و راه را نشانم داد .
گفت : خواهي نخواهي توي راه افتادي ( راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست ... ) با
گرفتن اين فال در تصميم خودم بيش از پيش راسخ شدم .

خيلي وقت هست که از اينجا دور بودم هر دفعه يه چيزي ناشناخته منو از نوشتن دور مي
کرد ، گاهي فکر مي کردم که نوشتن در مورد آدمها يا چيزائي که دوستشون دارم واهمه
انگيز است . همينکه شروع به نوشتن مي کني يکي يکي علامت سوالها پشت سر هم رديف مي
شوند ، اينطوري ميشه که گاه خيال نوشتن رو از ذهنم خط مي زنم و عطايش و رو به لقايش

مي بخشم .
اصلا شده احساس کني که دو نفر هستي و نمي دوني بايد به کداميک از « خودت » گوش کني
؟! من اين روزها دهها نفر شدم . نمي دونم کدوم يکي رو بايد باور کنم ؟؟


****
بعد از مدتها دارم يه سري مي زنم به شهر خاطره هام ، هيچوقت فکر نمي کردم که اينقدر

دلم براش تنگ بشه اون قدر که دلم مي خواد توي اين مدت کوتاهي که آنجا هستم دل سيري
ازش لذت ببرم ، توي کوچه و خيابوناش قدم بزنم ، بيخودي و بي هدف پشت ويترين تک تک
مغازه ها که کلي ازشون خاطره دارم بايستم و بهشون زل بزنم ...
البته اين بار يه همراه دارم ، همراه هميشگي ، که دلم مي خواد از فرصت استفاده کنم
و از همه چيز و همه کس که منو يه جورائي وابسته اين شهر کرده براش ساعتها حرف بزنم
.

****

احساس مي کنم بزرگ شدم !! براي همين دوست دارم هر شب، وقت خواب، خوب به اين سوال
فكر كنم:
امروز چه كار خوبي كردم كه شايسته هديه « يك روز زندگي بيشتر » از جانب خدا باشم؟!

..........
......
...
..
.

ديگه حرفي ندارم ، فکر کنم براي اين دفعه کافي باشه .فقط خواستم اعلام موجوديت کنم
!!!!


****
فقط يه چيزي بگم و برم :
وقتي كسي رو دوست داري، هرگز به اين فكر نكن كه او چقدر دوستت داره
چون به محض اينكه بخواي دوست داشتن رو اندازه بگيري ديگه دوستش نداري.

 

پ .ن : يه تشکر ويژه به وبلاگنويسان محترم حاج امير ،پروفسور ، دنياي گمشده ،بادمجان
، آقا سعيد ،دخترك ، بهرنگ، هذيان ، اسكيزوفرني ، ياسر ، جناب سروان احسان ، باباي فاطمه ، دامپزشک کوچولو و هفت فروردين و ... و ... به خاطر محبت بي دريغشون ...

 

اين هم يه عكس كه يواشكي از آرشيو اكسير جان برداشتم !!

baby-raaz

 

شب خوش ....

 

 

 

 


 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:38
 

غروب جمعه است . بوی تند اسفند آمد و نشست توی اون هزار توی دل کوچیکم ....

بوی اسفند بود . نه ... نه ..ماه اسفند رو نمی گم . از همان ها که بوی قصه کودکی رو میده . از همان ها که تو ، هر شب خدا برام دود می کردی .... چقدر خوش است این بوی اسفند ؛ و چقدر پرخاطره است ...

غروب امروز هم بوی اسفند میاد، این بار خودم اسفند رو دود کردم اما نه به اون دلیل که تو می دونی برای آرامش دلم دود کردم ، آخه می دونی :

" تو آن شعری که من جائی نمی خوانم که می ترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم .... "

همین امشب پیش دلم و دلت قول می دم - قول مردانه !!! که هر غروب اسفند دود کنم ؛ برای تو و مهربونیت برای تو و صفا و صمیمیتت ، برای تو و نگاه پر از رمز و رازت ....

********

باورت می شه ؟

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

«روبر دسنوس»

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:36
 

وقتی دلمان تنگ میشه کافیه که جعبه چهارگوش رو روشن کنیم و یک راست بریم سراغ وبلاگها . هی وبلاگ این و اون بخونیم ، دلمون بگیره یا ازخنده ریسه بریم که چه چیزها که تو وبلاگهاشون نمینویسند !!

عجب دنیائیه !! بعد هم خودمون شروع می کنیم به درددل کردنهای عاشقانه یا روزمره ...

یک دفعه به خودمون میائیم میبینیم که شده مرض ! . مرضی که به قول یک دوست خیلی هم دوست داشتنیه ...

چنین مواقعی نوشتن میشه برامون  یک نیاز ، یک دغدغه بزرگ ، تا حالا دقت کردین ؟ در این دوران تحلیلگر ، روانکاو ، محقق ، متخصص و حتی  شاعران مقطعی خوبی هم میشیم ...

 

ظاهراً خیلی هیجان انگیزه که یادداشتهای آدم رو همه بخونند چرا که این عطش میل به جاودانگی رو خاموش می کنه، چه بسا انتظار داریم که یادداشتهایمان با عکس العمل  مخاطبان روبرو هم بشه .اصرار داریم که هر اتفاق جالب زندگیمون رو با جزئیاتش بیان کنیم مثل این دوست خوبم ( یه چشمک ) اما به مرور وقتی از جوانی فاصله می گیریم ، دیگه چشمه شعرمون می خشکه و خاطره نویسی هم میشه جز چیزهای عتیقه !!!

و از اون دوران ناب و افکار خالصانه تنها حسرتش می مونه که بی پروا روی کاغذ رهاش کردیم

 

حالا یه سوال ؟

چرا از میون این همه هنر و سرگرمی ، وبلاگنویسی رو انتخاب می کنیم ؟!!

 

اما جواب : خیلی ساده است  یه دلیلش اینه که در اینجا ، ما ناب و خالصانه با کلمات مواجه میشیم . زیاد مته به خشخاش نمی ذاریم که اینجاش کجه یا اونجاش راسته ؛ تکنیک و فرم هم  که علناً بی خیال میشیم ، با این وجود می نویسیم فقط برای تخلیه کردن خودمون ... تازه کم هزینه هم که هست !   

ترس خنده دار من همیشه از این بوده که دوستیهای الکترونیکی جای دوستان هم نفس ، همگام و همراه و بچه محلها رو بگیرند . پاهائی که با تو روزی در خیابان ها قدم میزدند حالا تبدیل به دستهائی بشن که که توی چت رومها گفتگو کنند و در وبلاگها قدم بزنند .

حرص و ولع برای پیدا کردن دوستان و همفکران اینترنتی همیشه با ما بوده که باعث شده همواره دستهای ما برای هر تکنولوژی تازه وارد بالا بره  حتی اگه دنیای جدید ناشناس باشه ؛ دنیائی با اسمهای مجازی ، آدمای مجازی ، زنها و مردهای مجازی و ...

جالب اینجاست که ما ایرانیها با این همه دختر عمو و خاله و عمو و پسردائی و دختر خاله و دختر عمه و دوست و آشنا و همسایه و میهمانی و عروسی مقام اول وبلاگ نویسی رو توی دنیا کسب کنیم !!!!

 

اووووو وَ وَ وَ وَ وَ وَ ه ه ه ه .... چه همه حرف زدم : )

 

نتیجه اینکه شاید دلیلش این باشه که توی اینترنت جسم رسماً و مظلومانه انکار میشه ، جائی که مردم دوست ندارند گاهی به آنها یادآوری بشه که بدنی هم دارند . چرا که بعضی از ما بدنمان رو موجودی کُند و مزاحم و کسالت آوری میبینیم البته برای برقراری یک ارتباط !

خلاصه اینکه  در اینجا " ذهن " تنها پل ارتباطی ما با اون آدمای مجازی است .

 

**** **** **** ****

همه اینا رو گفتم که بگم : اینطور که به نظر میرسه من هم  احتمالاً مدتی به این مرض دوست داشتنی وبلاگ زدگی دچار بودم  و مدتی از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی به بهانه بعضی از گرفتاریها که الحق هم گرفتاری بودند دور بودم .

پ.ن : من هم از همینجا وظیفه واجب خودم می دونم که ازدواج فرخنده و خجسته این دوست عزیز رو بهش تبریک بگم !

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 17:19
 

افرادي هستند كه به خطاهاشون عادت مي كنند و پس از مدتي همين خطاها را با ارزشهای اخلاقي اشتباه مي گيرند و آن موقع ديگه براي تغيير زندگي خيلي دير شده و چه بسا اين وسط بي گناهي قرباني ناآگاهي و خودخواهي و منطق  آن افراد مي شوند

 

حالا فكرشو كنيد اون افراد كسي جز خانواده تو نباشند يا حتي نزديكترين دوست تو و يا كسي رو كه خيلي دوستش داشتي و براي يك عمر زندگي روي اون حساب باز كرده بودي  ، يه فاجعه است ، نه !

آنها هر كسي در هر مقامي كه هستند  شايد اجازه داشته باشند كه اشتباهات زيادي انجام بدهند اما نه اون اشتباهي كه زندگي تو رو نابود كنند

 

اينجاست كه چيزي به اسم  “ احترام ” سر بلند مي كنه و مثل طنابي دست و پاهاي تو رو براي انجام هر كاري مي بنده ، قدرت صحبت كردن  و شجاعت يك تصميم گيري خوب  رو ازت مي گيره و در يك كلام  اون اعتماد به نفسي رو كه سالها براش تلاش كردي رو از بين مي بره

هر چيز تازه اي برات ناراحت كننده است ، غافلگيرت مي كنه ، وادارت مي كنه به طرف چيزاي مبهم و ناشناخته بري .

 

شك و ترديد ، فعاليتهات رو فلج مي كنه ، تصميم مي گيري در حاليكه اصلاً از درستي آنها خبر نداري

 

حاصل اين شرايط چيزي نيست جز اميدي همراه با ترس كه تصميم را  درست گرفته باشيم !!

 

 و نتيجه اين وضع چيزي نيست جز  روح و رواني خسته همراه با ذهني كه با خاطره اي تلخ براي هميشه خط خطي شده

 

اما در جائي خوندم كه : تنها يك چيز مي تواند تحقق يك رويا را ناممكن كند ؛ ترس از شكست .

 

خلاصه اينكه : “ ما همه در دنياهاي مخصوص خودمان زندگي مي كنيم ، اما اگر به بالا ، به آسمان پرستاره نگاه كني ، مي بيني كه تمام آن دنياهاي متفاوت ، آنجا با هم تركيب مي شوند و صورهاي فلكي و منظومه هاي شمسي وكهكشانها را مي سازند .

 

*** ** *** * *** ** ***

 

پ.ن. اشك توي چشمام حلقه مي زنه ، تو اشكهام رو نمي بيني ، افتخار ديدنشون رو به تو نمي دم.

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

تولدم مبارك !
جمعه نهم دی 1384 ساعت 19:46
 

 

 

بعد از ماهها انتظار بالاخره صدای گريه‏اش همه‏ی فضای خونه رو پر كرد. باد و خورشيد، ابر و اميد همه و همه يك‏صدا گفتند: تولدت مبارك مسافر كوچولو.

 روزها و ساعت‏های بسیار از اون لحظه گذشت، مسافر كوچولو هر روز به لحظه‏ی موعود نزديك‏تر می‏شد... و بالاخره اون روز رسيد، لحظه‏ی سفر...

 حالا اون مسافر كوچولو  تبدیل شده به دخترکی خستگی ناپذير كه می‏خواد سفری رویایی رو آغاز كنه .

 باران گونه‏هاش رو می‏بوسه، باد موهاش رو نوازش ميده، خورشيد با گرماش به دستای سردش گرمی می‏بخشه و ابر براش قرآن می‏گيره. همگی دخترك رو با كوله باری از اميد و آرزو رهسپار اين جاده‏ی سخت زندگی می‏كنن...

دختر کوچولوی ما ميره تا طعم بهار و پائيز رو خودش احساس كنه و لطافت بارون و سختی طوفان رو خودش بچشه !

 پ.ن: بعضی وقتا آرزو مي‏كنم ای كاش اين‏قدر زود بزرگ نمی‏شدم. اگه من بزرگ نمی‏شدم بابا بزرگ نمی‏مرد، چشمای قشنگ مادر‏بزرگ کم نور و كمرش خميده نمی‏شد. من كه بزرگ شدم گوشه‏ی چشم مادرم چين افتاد، موهای بابایی ريخت و ریش‏های سیاهش سفيد شد. داداش بزرگه مجبور شد قاطی مرغا بشه، داداش كوچيكه به اين در و اون در ميزنه تا از شر سربازی خلاص بشه، داداش كوچيك كوچيكه هم همه‏اش با درس و مشق و امتحانا سر و كله میزنه و داداش كوچيك كوچيك كوچيكه هم...و من هم احتمالاَ... عجب ظلمی كردم به همشون با اين بزرگ شدن مسخره‏ام! عجب ظلمی کردم، لعنت به من.

آره... ثانيه ها، دقيقه‏ها، ساعت‏ها، روزها، هفته‏ها، ماه‏ها و سالها گذشت و من امشب بيست و چند ساله (!!!) شده‏ام. اوّلين هدیه‏ی تولدم رو از خدای مهربون گرفتم، خدا جونم ازت ممنونم، ازت ممنونم كه يك‏ساله ديگه فرصت زندگی كردن رو به من دادی، زنده‏ام، سالمم، پر از اميدم  و...

فردا شب همتون يه جشن توّلد كوچولو دعوت هستيد (دعوت بدون آدرس) حتما بيايد من منتظرم‏ها :))

 

1. روز ديگری رسيده است، خدايا تو را شكر می‏كنم كه تنهایم نمی‏گذاری در این شروع دوباره...

2. اگه می‏خوايد شاد باشيد پس شاد باشيد و شادی کنید ديگه...

3. انگار خيلی خودم رو تحويل گرفتم، آره!؟

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

جمعه دوم دی 1384 ساعت 17:41
 

" اما از آن سیب که تا میاد زمین چهل چرخ می خوره و امان از آدمی مثل من که عاشق اینه که بشینه پای لرز خربزه ای که می خوره !!! "

***********

حالا دیگه واقعاً حس می کنم زمستون شده ! سرما تا مغز استخوان فرو می ره و ...و من می لرزم ، نوک دماغم قرمز میشه ، دستام یخ می زنند . باد میاد و منو می بره به همان شب !!

شبی که برف می بارید ، جاده سفید سفید بود و من با قدمهام ، قشنگی و سفیدی اون رو با رد سیاهی به هم می ریختم ...

و بچه گربه ای که که با دیدنم یه لحظه مکث کرد و رفت قاطی برفهای کنار جاده گم شد ، محو شد ...

 من عاشق این سردی ام ، عاشق سرما و متنفر از گرمای تابستان . می دونی چرا ؟ چون زمستونا یه جورائی حس می کنم کسی عاشق نیست ، همه سردند !

و کوچه ها دیگه شاهد عشق بازی دو سایه نیست !!!( راستی من خیلی حسودم نه ؟!!!)

********

شنیدم که :

یک مرد هر چی که می تونه به قربانگاه عشق میاره ،آنچه فدا کردنیه فدا می کنه و آن چه شکستنیه می شکنه اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدائی نمی بره . عجیب نیست ؟!

 

شاد باشین...خوش باشین و خندان ............................

 

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

...
پنجشنبه دهم آذر 1384 ساعت 22:11
 

یه مادر دیوانه!!!

 

برای تمام بچه های دنیا آرزوی مادری دیوانه دارم .دیوانه ها بهترین مادرای دنیا هستند . با قلب وحشی بچه ها بهترین نوع سازگاری و هماهنگی رو دارند !

کاش مادری دیوانه داشتم ، کاش مادری دیوانه باشم...

اصلا کاش همسری دیوانه باشم ،دوستی دیوانه باشم ، عاشقی دیوانه باشم  و ای کاش ...

 

***

 

"خانواده " یک مسئله جدیست.

از همون ابتدای تولد نوع نگرش آنها ، فرهنگ آنها درست مثل اسم خانوداگی در بدو تولد به ما تحمیل میشه و با گذشت زمان ،سنگین و سنگین تر احساسش می کنی، مثل بارانی که ریز و سرد زیر ضخیم ترین لباسها نفوذ می کنه .

 

تا مقطعی از زندگی ، اهمیت این مسئله رو آنقدر درک نمی کنی اما یه دفعه به خودت میائی ، میبینی که ای دل غافل !!!  همه عمر زندگی و شخصیت و کردار و رفتارت با در نظر گرفتن " این مسئله فوق " محک زده می شه .

 اینجاست که  دیگه " تو هر کی باشی و هر چی باشی " ، بهترین آدما باش ، با شعورترین آدما باش ؛ اصلاً اهمیتی نداره !

 

اینجاست که می گن : چون خانواده تو ... پس تو هم ...

اینجاست که تو بعد از سالها  به این موضوع پی می بری که ناخواسته عجب کلاهی سرت رفته و تو خبر نداشتی !

 

حالا به نظر شما ، با چیزی که در انتخابش هیچ نقشی نداشتیم ، هیچ تغییری نمی تونیم ایجاد کنیم ، چیکار میشه کرد ؟!!

چطور میشه این مسئله رو برای دیگران که شاید بخشی از همون آینده نامعلوم تو باشند ، توجیه کرد ؟!!

 

* یه سر بزنید به اینجا، بی ارتباط با این حرفهای من نیست !!

 

***

 

* گزارش کامل و جامعی همراه با عکسهای دیدنی ببینید از اجرای تآتر" شیرین و فرهاد " در شیراز

 

 

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

پنچ ...ده...پانزده...بیست...بیست و پنج...سی...سی و پنج...چهل...
دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 19:4
 

خواهش می کنم ، خدایا کاری کن که همین الآن به من تلفن بکنه ، خدای عزیزم کاری کن الاآنِ الآن به من زنگ بزنه . هیچ چیز دیگه ای از تو نمی خوام . به خدا راست میگم ، هیچی نمی خوام ...

این خواسته ی بزرگی نیست ...

خدایا برای تو خیلی کوچیکه ، خیلی کوچیک ...

خدایا خواهش می کنم ، خواهش می کنم .

 

اگه به تلفن فکر نکنم شاید زنگ تلفن همین آلان به صدا دربیاد ! آره ... گاهی اینطوری شده ، خدا کنه بتونم به چیز دیگه ای فکر کنم .

 

اگه پنج تا پنج تا پانصد بشمارم ، شاید آن وقت به صدا دربیاد .

آرام میشمارم ، تقلب نمی کنم ! اگه وقتی به سیصد رسیدم  تلفن زنگ خورد چی ؟!!!

 

مهم نیست از شمردن دست برنمی دارم ؛ اصلاً تا زمانیکه تا پانصد نرسیدم تلفن رو جواب نمی دم .

 

پنچ ...ده...پانزده...بیست...بیست و پنج...سی...سی و پنج...چهل...

 

تو رو خدا زنگ بزن ، خواهش می کنم .

 

چهل و پنج...پنجاه...پنجاه و پنج ...شصت...شصت و پنج...هفتاد...هفتاد وپنج...

 

***

گوشی تلفن رو برمیداره و مدتی به صدای بوق ممتد اون گوش میده ، گوشی رو می ذاره سرجاش ،جلوی تلفن زانو می زنه به تلفن خیره می شه ،لمسش می کنه . بغضش می ترکه ...

 

هشتاد...هشتادوپنج...نود...نودو پنج...صد ...

 

زنگ تلفن به صدا درمیاد ،دریک لحظه گوئی روح در بدنش دمیده میشه ،پاهاش سست میشه پروازکنان گوشی تلفن رو برمیداره ، دستش لرزان و ناتوان از تحمل سنگینی ناچیز گوشی تلفن !

 

و یک روز دیگه ....

 

پ.ن: بی هیچ علتی "دوستت دارم " و این دلیلی است بر نقص برهانی که علت میطلبد .

 

 

***   ***   ***    ***   **********    ***  ***   ***  ***

فکرشو بکن ! چقدر دلت می خواد خنکی بارون رو روی صورتت حس کنی  اما خبری از بارون نیست . فکر کن که چقدر دلت می خواد همین الآن آروزت برآورده می شد اما همه دروازه های خدا انگار بسته است جز اون روزنه که اسمش امیده  !!!

 

***   ***   ***    ***   **********    ***  ***   ***  ***

 

می دونستین ؟

 

كذاب، مبالغه كاذب است. كاذب كسى است كه دروغ بگويد. كذاب كسى است كه‏بسيار دروغ بگويد. در زبان فارسى، هياتى كه دلالت‏بر مبالغه در معنا داشته باشد،سراغ ندارم. شايد واژه دروغ گو، بسيار دروغ گفتن را نيز برساند. اگر بگوييم او دروغ‏مى‏گويد يا بگوييم او دروغ گوست، جمله نخست كسى را كه يك بار دروغ گفته باشدشامل مى‏شود، ولى جمله دوم ويژه كسى است كه بارها دروغ گفته باشد، به طورى كه‏دروغ گويى از صفات او شده باشد.

 

كاذب اگر دروغ بگويد، پشيمان مى‏گردد، بلكه در وقت دروغ گفتن، اعصابش نيزناراحت مى‏باشد و از چشم و رنگ چهره و لرزش صدايش، ممكن است‏به دروغش‏پى برد.

 

 

ولى كذاب از دروغ گويى پشيمانى ندارد. هنگام دروغ گفتن، اعصابش‏ناراحت نمى‏شود، از چشم و رنگ چهره و لرزش صدايش، نمى‏توان به دروغش‏پى‏برد، چون همگى حالت طبيعى دارند و با كمال قرصى دروغ مى‏گويد و براى اثبات‏صحت گفتارش سوگند مى‏خورد; او دروغ گويى را راه موفقيت و محبوب شدن‏مى‏داند! او دروغ گويى را نشانه زيركى و عقل مى‏شناسد! زهى تصور باطل! زهى‏خيال محال!

 

نتيجه اخلاقي : تو دروغ مي گی !!!! شایدم همه ما دروغ می گیم !

 

( ممنون از دوست عزیزم که زحمت این تحقیق و تفحص رو به خاطر من کشید ، فکر می کنم اینطوری حق دوستیش رو کاملا بجا آورد  !!!!! )

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 ساعت 7:3
" دوستت دارم "

 نمی دونی چه معجزه ای می کنه !!!

 این نوشته صرفاً متعلق به متاهلها مخصوصا آقایونه ! پس اجازه بدید به دوستان متاهلم بگم که این کلمه چه معجزه ها که نمی کنه . اگه فکر می کنید همسرتون غرغرو و بداخلاق شده ، اگه احساس می کنید منزل نا مرتب و به هم ریخته است اگه اخیراً غذاهای شاهانه نمی خورید و از آشپزخانه بوی خوش غذای گرم خبری نیست یا اگه احساس می کنید اون دور دورای شب همسر نازنینتان با بهانه های جورواجور دل به هم آغوشی شما نمی ده !! ( البته ببخشینا ) از این دستوالعمل کوتاهی نکنید :

 طبق یک دستورالعمل قدیمی استفاده از این کلمه و هم خانواده های آن روزی سه بار و هر بار دست کم سه دقیقه تجویز می شود ، عجب جادوئی داره این فرمول ! آقای محترم ! روی حرف من به شماست ، شمائی که مدتهاست با " دوستت دارم " بیگانه شدی !! عوارض جانبی هیچی نداره فقط حواستون باشه به موقع و به جا بکار ببرید که خدای ناکرده باعث یک عمر شیمانی و دردستون نشه !

 *****

 جلوی آینه ایستادی ... با خودت تکرار می کنی : " اَه چقدر ملال آور ! "

به خودت می گی : " زندگی یعنی معطلی ! یعنی مکث ! "

 حالا سالهاست ایستادی ، آیینه چروک بر می داره اما تو حواست نیست ! بعضی وقتا آنقدر درگیر پیرامون زندگی می شی که حتی فراموشت می شه این نفس کشیدن ها از سر عادت نیست ، میریم سراغ خرده ریزه ها و باز فراموش می کنیم ...

حالا توی این دنیا که هر روزش متفاوت تر از دیروزش می مونه آدما لای پیچ و مهره های فلزی و سرد دست و پا می زنند ، به دلخوشیهای کوچیک و بزرگ پیوند می خورند و برای پر کردن تنهائی اشون روی در و دیوار اتاقشون عکس می چسبونند ... آدمای دور وبرشون رو نمی بینند ، ولی اون آدمکها همه زندگی اشون رو پر کردند ؛ آدمکها ، عروسکها ، صورتکها ....

به قول استاد عزیزی حس پیوستن به این دلخوشیهای ناچیز ، حسی شبیه به لیس زدن یک آب نبات چوبی برای رفع گرسنگی است !!!

چشمت به آینه می افته ! به اون خط های ریز و درشت پای چشمات ، با دستات پوست صورتت رو از دو طرف می کشی ... آن خطها کمرنگ می شن باز خودتو فریب دادی !!!

*****

وقتش که می رسه آدم نمی دونه از چی باید حرف بزنه ، از تنهائیش که مثل تنهائی آدمای توی اتوبوس سرسام آور و شلوغ پلوغه ؟ از بی هدفی اش که عین دروازه بی دروازه بان هی گل می خوره ...یا از آینده ای که عین لوله بخاری تاریک و سیاهه عین قیر ... از حلوائی که دل آدم حتی با یادش شیرین نمی شه ، از تنهایئ یک معلم تنها توی یک ده سوت و کور از نبودن هیچ دلخوشی ، حتی یه کورسوی امیدی آن وسطهای سیاهی راهروی سرد مدرسه ! از پشیمانی و سرگردانی اون عاشق که سالها نگفت ، ندید ، نشنید ، نخواست ، نکرد و حالا اما کمی دیر شده ! از آدمای ناتوان که حالا مدتهاست از خودشون فراری اند ، می ترسند و هر بار به شلوغی روز پناه می برند یا به شلوغی شبای پرچراغ و ویترین فروشگاههایی که درونشون نوعی فریب موج می زنه ! از عشق تازه ، حرفای تازه ، آدمای تازه ، رویای تازه ، از تو ، از او ، از خودم اما نه ... یا از روزمرگی ما آدما ...

 اصلاً بی خیال ... فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم !

خوش باشین

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.  

چهارشنبه یازدهم آبان 1384 ساعت 18:6
 

دیدین تا حالا این چَترها رو  ...

 

که چند سال همینطوری با نفسهای گرم آدمه گرم شده ، با باد سرد شده ، با بارون خیس شده ، بسته شده ، باز شده ، یه گوشه افتاده توی خونه فراموش شده ، شده یه چیز اضافی توی هوای داغ ، که آدمه نمی دونه بالاخره اونو کجای خونه جا بده ؛ و بعد وقتی بارون یا برف گرفته یکدفعه چتره براش می شه یه چیز عزیز ، یه همدم ، یه پناهگاه ؛ که گاهی اونقدر می یاردش پائین که صورتش دیده نشه  و بتونه باهاش حرف بزنه ، زیرش راه بره ، ترانه بخونه ، سوت بزنه بخنده به دخترا به پسرا نگاه کنه ، گاهی اون زیرش گریه کنه و گاهی اگه یه آشنا دید که نباید می دید زیر اون قایم بشه !!

 

منم اون چترم !!! همه جاش ظاهراً سالمه اما اون زیر زیراش که کسی نمی تونه ببیندش یکی از پره هاش از جا در رفته ، یه طرفش پاره شده ... آدمه یاد گرفته وقتی چترش رو باز می کنه طرف پاره رو بچرخونه پشت سرش اخه اگه بگیره جلوی صورتش ، مردم نگاش می کنند و با خودشون می گن : " نگاه کن چترشو !!! "  مخصوصا اون دختر بچه ها که روزای برفی یه طوریشون می شه ...

 

ولی چرا هیچوقت نتونسته گوشه چتر رو بدوزه .... آره ... آخه اونقدر چیز برای فکر کردن داره که یادش می ره اونو بدوزه !

حالا چند وقتی گدشته به اندازه چند سالی شده و هنوز گوشه اون چتر پاره است و هنوز که هنوزه این آدمه می خواد شب که رفت خونه گوشه پاره چتر رو بدوزه ....

 

آهان ... راستی ، یه چیزی ... این آدمه عاشقه چتره آنقدر که توی خونه اش از سقف هم چتر آویزوون کرده ، نه یه جا ، هر جا ، همه جا ، حتی ...

آدمه خودش گفت داره می میره ؛ ازش می پرسند چیزی نمی خوای حالا که داری می میری ؟ نوشته ای ؟ کاغذی ؟ قلمی چیزی ؟

 

درست این دم دمای آخر می گه : " چترمو بیارین تا گوشه پاره اشو بدوزم "  چه مضحک !

 

****

اما تا الآن که هنوز از مردن اون آدمه خبری نشده ، فکر کنم حالا حالاها دنیا براش تمومی نداره ؛ با اینکه این آدمه یه بار مرده و برگشته که کارهای عقب مانده رو دوباره انجام بده دوباره ...

و حالا  هر روز یادش می ره گوشه اون چتر هنوز دوخته نشده و پارگیش هی داره بیشتر می شه .

شما صورت این آدمه رو نمی بینید اما من می بینم ، من می شناسمش ولی شما نمی شناسیدش ؛ حتی می تونم حدس بزنم شبیه کدوم یکی از شماهاست ولی شما نمی دونید .اصلا شاید اون آدمه هم من باشم ، شایدم تو ؛ توئی که با خوندن اینا هاج و واج موندی .

فقط اینو بگم : " که این آدمه ، زیر چتری که می خواد بخره وایساده و داره حسابی وراندازش می کنه که بخره یا نخره ...

 

این آدمه یه چتر تازه خرید ؛ می دونید این یعنی چی ؟

 

*****************************************

امان از دست اشتباهاتی که دارم می کنم ! به دادم برسید

عجله من همه اون چیزهائی رو که پیدا کردم  از اعتبار انداخت !!!

 

همیشه فکر می کردم اگه از سرنوشتی که من دارم و یا دیگران در این زندگی وحشتناک دارند آگاه بودم حتما از همون اول عقب نشینی کرده بودم

 

****

راستی :

اولاً : عیدتون مبارک ، خوش باشین ، شاد باشین

دوماً : از لطفتون در مورد باصطلاح نوشته هام بی نهایت ممنون

 

نویسنده: ریحانه   .::.   موضوع:   .::.   لینک ثابت   .::.