وقتی دلمان تنگ میشه کافیه که جعبه چهارگوش رو روشن کنیم و یک راست بریم سراغ وبلاگها . هی وبلاگ این و اون بخونیم ، دلمون بگیره یا ازخنده ریسه بریم که چه چیزها که تو وبلاگهاشون نمینویسند !!
عجب دنیائیه !! بعد هم خودمون شروع می کنیم به درددل کردنهای عاشقانه یا روزمره ...
یک دفعه به خودمون میائیم میبینیم که شده مرض ! . مرضی که به قول یک دوست خیلی هم دوست داشتنیه ...
چنین مواقعی نوشتن میشه برامون یک نیاز ، یک دغدغه بزرگ ، تا حالا دقت کردین ؟ در این دوران تحلیلگر ، روانکاو ، محقق ، متخصص و حتی شاعران مقطعی خوبی هم میشیم ...
ظاهراً خیلی هیجان انگیزه که یادداشتهای آدم رو همه بخونند چرا که این عطش میل به جاودانگی رو خاموش می کنه، چه بسا انتظار داریم که یادداشتهایمان با عکس العمل مخاطبان روبرو هم بشه .اصرار داریم که هر اتفاق جالب زندگیمون رو با جزئیاتش بیان کنیم مثل این دوست خوبم ( یه چشمک ) اما به مرور وقتی از جوانی فاصله می گیریم ، دیگه چشمه شعرمون می خشکه و خاطره نویسی هم میشه جز چیزهای عتیقه !!!
و از اون دوران ناب و افکار خالصانه تنها حسرتش می مونه که بی پروا روی کاغذ رهاش کردیم
حالا یه سوال ؟
چرا از میون این همه هنر و سرگرمی ، وبلاگنویسی رو انتخاب می کنیم ؟!!
اما جواب : خیلی ساده است یه دلیلش اینه که در اینجا ، ما ناب و خالصانه با کلمات مواجه میشیم . زیاد مته به خشخاش نمی ذاریم که اینجاش کجه یا اونجاش راسته ؛ تکنیک و فرم هم که علناً بی خیال میشیم ، با این وجود می نویسیم فقط برای تخلیه کردن خودمون ... تازه کم هزینه هم که هست !
ترس خنده دار من همیشه از این بوده که دوستیهای الکترونیکی جای دوستان هم نفس ، همگام و همراه و بچه محلها رو بگیرند . پاهائی که با تو روزی در خیابان ها قدم میزدند حالا تبدیل به دستهائی بشن که که توی چت رومها گفتگو کنند و در وبلاگها قدم بزنند .
حرص و ولع برای پیدا کردن دوستان و همفکران اینترنتی همیشه با ما بوده که باعث شده همواره دستهای ما برای هر تکنولوژی تازه وارد بالا بره حتی اگه دنیای جدید ناشناس باشه ؛ دنیائی با اسمهای مجازی ، آدمای مجازی ، زنها و مردهای مجازی و ...
جالب اینجاست که ما ایرانیها با این همه دختر عمو و خاله و عمو و پسردائی و دختر خاله و دختر عمه و دوست و آشنا و همسایه و میهمانی و عروسی مقام اول وبلاگ نویسی رو توی دنیا کسب کنیم !!!!
اووووو وَ وَ وَ وَ وَ وَ ه ه ه ه .... چه همه حرف زدم : )
نتیجه اینکه شاید دلیلش این باشه که توی اینترنت جسم رسماً و مظلومانه انکار میشه ، جائی که مردم دوست ندارند گاهی به آنها یادآوری بشه که بدنی هم دارند . چرا که بعضی از ما بدنمان رو موجودی کُند و مزاحم و کسالت آوری میبینیم البته برای برقراری یک ارتباط !
خلاصه اینکه در اینجا " ذهن " تنها پل ارتباطی ما با اون آدمای مجازی است .
**** **** **** ****
همه اینا رو گفتم که بگم : اینطور که به نظر میرسه من هم احتمالاً مدتی به این مرض دوست داشتنی وبلاگ زدگی دچار بودم و مدتی از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی به بهانه بعضی از گرفتاریها که الحق هم گرفتاری بودند دور بودم .
پ.ن : من هم از همینجا وظیفه واجب خودم می دونم که ازدواج فرخنده و خجسته این دوست عزیز رو بهش تبریک بگم !