تبليغاتX
راز

راز

دلم تنگ آن روزهایی است که هنوز به کودکیم نزدیک تر بودم

تولدت مبارك

Happy Birthday

صبح كه از خواب بيدار شدم دست و دلم به کار نمي رفت.بااين فكر كه فردا ۱۰ ديماه روز تولدم باشه حس بدي پيدا كرده بودم... غافل از اينكه هنوز يك روز ديگه به تولدم باقي مانده بود!

وقتي فهميدم كه هنوز يك روز ، درست يك روز ديگه به روز تولدم مانده ، گويي فرصت دوباره به من داده شده

  سالهاست كه تصميم گرفتم اين تولدم جور ديگري باشد . مثلا حس فوق العاده تري داشته باشم يا هر چيزي ديگري در اين روز باشد که برايم متفاوتش کند با همه روزهاي تولد ديگرم. هرچي سبک و سنگين کردم به نتيجه خاصي نرسيدم جز اينکه فقط بيش تر از هميشه به اين رسيدم كه دوست دارم تمام روز رو بخوابم بي آنكه از كسي بشنوم :    تولدت مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 0:34  توسط ...  | 

كنار هم ، غريبه با هم

 

" آپارتمان" .......خانه هاي عمودي  و تقريبا شبيه به هم ، ساخته شده اند براي زندگي شهري مدرن و پرجمعيت ، در غرب توسعه يافت و فرهنگش  پابه پاي صنعتش رشد كرد .... به شرق صادر شد ، حالا اين فرهنگ وارداتي  چقدر موفق بود كه خودشو توي فرهنگ ايراني جا كند خود يك سوال است ....

 و "آپارتمان نشيني" ...... يعني  تسليم در برابر  يك نظم اجباري، اينكه ياد بگيريم كه خانه هايمان ديگر تنها متعلق به ما نيستند، كه من فكر مي كنم مردم ما به نوعي در برابر فرهنگ اجباري آپارتمان نشيني شايد به دليل عادتهاي زندگي سنتي مقاومت نشان مي دهند.

 كافيست نگاهي به شهرمان بيندازيم تا ببينيم كه آپارتمان ها ما را محاصره كرده اند ... اين يعني آينده از آن آنهاست پس با آن كنار بياييم ...

 ****

 قديما مردم توي خونه هاي مستقل كه حياط داشت همانطوري كه دوست داشتند زندگي مي كردند بدون هيچ محدوديتي و نيازي به كنترل رفتارشان نبود... مي تونستن با صداي بلند حرف بزنند ، هر ساعت از روز و شب رفت و آمد كنند ، بچه ها هم آزاد بودند با صداي بلند فرياد بزنند و بازي كنند، اگر چه نادرست بودند اما كمتر زياني به ديگران وارد مي كرد ....

 اما امروزه ساكنين مجتمع هاي مسكوني چون هنوز به عادتهاي زندگي غير جمعي انس داشته هنوز به شرايط زندگي جديد جمعي عادت نكرده اند.

 فكرشو كنين خانواده اي كه تا چند وقت پيش فرش خانه اش را توي حياط  مي شسته و يا رخت و لباسهاي شسته شده رو توي حياط پهن مي كرده  حالا بخواد همين كار را تو پاركينگ آپارتمان يا پشت بام انجام بده !!!  

 يا خانواده اي به دليل ساكن بودن در طبقه همكف راضي به پرداخت هزينه آسانسور نيست

 و يا خانواده اي كه هر ساعتي از روز كه مايل باشند زباله هاي خود را دم درب آپارتمان مي گذارند  و چه بسا موقع خروج زباله ها اكثر مواقع آب زباله روي زمين مي ريزد و بوي نامطبوعي همه فضاي آپارتمان را پر مي كند. و ... و .....و يا ساكناني كه نيمه شب هوس مي كنند دكوراسيون منزل را تغيير بدهند

آپارتمان

تا كي ساعت بيرون گذاشتن زباله ها از تلويزيون بايد به ما آموزش داده شود تا اين مسئله بالاخره در ذهن ما جا بيفتد ؟!

 و يا چطور باید مشکلمان را با همسایه هایی که نمی خواهند و یا بلد نیستند در آپارتمان زندگی کنند حل کنیم؟ چه کسی باید فرهنگ زندگی در آپارتمان را به این قبیل افراد آموزش دهد؟ مقصر در این ماجرا چه کسی است؟چندصد تا كتاب و مقاله چاپ شود و چند هزار ساعت برنامه آموزشي كافيست كه بعد از سه دهه به ما فر هنگ و قوانين آپارتمان نشيني ياد بدهند!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:40  توسط ...  | 

هي ناشناس، بمان مي‌خواهم برايت غريبگي كنم مي‌خواهم پولك‌هاي شعرم را برايت نقاشي كنم هي ناشناس، بمان تا برايت دنيا را باراني كنم بمان تا ابرها را وادار به رقص آسماني كنم هي ناشناس، ببين دنياي تو چقدر خاكي شده؟ بمان تا سنگ قبرها را برايت يكي يكي تفسير كنم هي ناشناس، احساس پرواز را فراموش كرده‌اي؟ بمان، مي‌خواهم نقش دو بال برايت ترسيم كنم هي ناشناس نرو، نرو آن‌جا پرتگاه من است بمان مي‌خواهم، تو را با صداي آوازم تسخير كنم هي ناشناس، چرا به چشم‌هايم زل مي‌زني؟ مگر تو گناه چشم‌هاي باراني را نمي‌داني؟ هي ناشناس نرو، نرو به دردهايم حسودي مي‌كنم ببين فقط براي تو، دلم را دار قالي مي‌كنم هي ناشناس، به جان اين بيابان التماست مي‌كنم نگاهم را مثل آدم‌ها برايت خسته و تار مي‌كنم هي ناشناس، تو هم مي‌داني همه مرا مترسك صدا مي‌كنند؟ ببين سردم، اما خوابم را به دستان تو تعبير مي‌كنم....

کیوان کیهانی پور

* *** *** * *** *** *

shy girl

 

۲۳/۰۸/۸۵ آخرین باری بود که به اینجا سر زدم ... عجیب بود که با اون حافظه خرابی که دارم پسورد اینجا خوب یادم اومد چرا که اسم یکی از بهترین دوستام بود ...

احساس غریبگی می کنم به قصد راه انداختن اینجا نیومدم ولی نمیدونم یکدفعه چطور دلم برای اینجا تنگ شد. بغض کردم یکدفعه یادم اومدم که چقدر بزرگ شدم ... عوض شدم ... کجام و چقدر دورم از همه چی از همه چی... کاش بیدار بودی تا اشکهام جرات ریختن پیدا نمی کردند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:43  توسط ...  | 

 

بعد از مدتها با اجازه حضرت حافظ به سراغ ديوانش رفتم و از خواجه راهنمائي خواستم .

الحق که خواجه حرف دل مرا زد و راه را نشانم داد .
گفت : خواهي نخواهي توي راه افتادي ( راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست ... ) با
گرفتن اين فال در تصميم خودم بيش از پيش راسخ شدم .

خيلي وقت هست که از اينجا دور بودم هر دفعه يه چيزي ناشناخته منو از نوشتن دور مي
کرد ، گاهي فکر مي کردم که نوشتن در مورد آدمها يا چيزائي که دوستشون دارم واهمه
انگيز است . همينکه شروع به نوشتن مي کني يکي يکي علامت سوالها پشت سر هم رديف مي
شوند ، اينطوري ميشه که گاه خيال نوشتن رو از ذهنم خط مي زنم و عطايش و رو به لقايش

مي بخشم .
اصلا شده احساس کني که دو نفر هستي و نمي دوني بايد به کداميک از « خودت » گوش کني
؟! من اين روزها دهها نفر شدم . نمي دونم کدوم يکي رو بايد باور کنم ؟؟


****
بعد از مدتها دارم يه سري مي زنم به شهر خاطره هام ، هيچوقت فکر نمي کردم که اينقدر

دلم براش تنگ بشه اون قدر که دلم مي خواد توي اين مدت کوتاهي که آنجا هستم دل سيري
ازش لذت ببرم ، توي کوچه و خيابوناش قدم بزنم ، بيخودي و بي هدف پشت ويترين تک تک
مغازه ها که کلي ازشون خاطره دارم بايستم و بهشون زل بزنم ...
البته اين بار يه همراه دارم ، همراه هميشگي ، که دلم مي خواد از فرصت استفاده کنم
و از همه چيز و همه کس که منو يه جورائي وابسته اين شهر کرده براش ساعتها حرف بزنم
.

****

احساس مي کنم بزرگ شدم !! براي همين دوست دارم هر شب، وقت خواب، خوب به اين سوال
فكر كنم:
امروز چه كار خوبي كردم كه شايسته هديه « يك روز زندگي بيشتر » از جانب خدا باشم؟!

..........
......
...
..
.

ديگه حرفي ندارم ، فکر کنم براي اين دفعه کافي باشه .فقط خواستم اعلام موجوديت کنم
!!!!


****
فقط يه چيزي بگم و برم :
وقتي كسي رو دوست داري، هرگز به اين فكر نكن كه او چقدر دوستت داره
چون به محض اينكه بخواي دوست داشتن رو اندازه بگيري ديگه دوستش نداري.

 

پ .ن : يه تشکر ويژه به وبلاگنويسان محترم حاج امير ،پروفسور ، دنياي گمشده ،بادمجان
، آقا سعيد ،دخترك ، بهرنگ، هذيان ، اسكيزوفرني ، ياسر ، جناب سروان احسان ، باباي فاطمه ، دامپزشک کوچولو و هفت فروردين و ... و ... به خاطر محبت بي دريغشون ...

 

اين هم يه عكس كه يواشكي از آرشيو اكسير جان برداشتم !!

baby-raaz

 

شب خوش ....

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:8  توسط ...  | 

 

غروب جمعه است . بوی تند اسفند آمد و نشست توی اون هزار توی دل کوچیکم ....

بوی اسفند بود . نه ... نه ..ماه اسفند رو نمی گم . از همان ها که بوی قصه کودکی رو میده . از همان ها که تو ، هر شب خدا برام دود می کردی .... چقدر خوش است این بوی اسفند ؛ و چقدر پرخاطره است ...

غروب امروز هم بوی اسفند میاد، این بار خودم اسفند رو دود کردم اما نه به اون دلیل که تو می دونی برای آرامش دلم دود کردم ، آخه می دونی :

" تو آن شعری که من جائی نمی خوانم که می ترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم .... "

همین امشب پیش دلم و دلت قول می دم - قول مردانه !!! که هر غروب اسفند دود کنم ؛ برای تو و مهربونیت برای تو و صفا و صمیمیتت ، برای تو و نگاه پر از رمز و رازت ....

********

باورت می شه ؟

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

«روبر دسنوس»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:38  توسط ...  | 

 

وقتی دلمان تنگ میشه کافیه که جعبه چهارگوش رو روشن کنیم و یک راست بریم سراغ وبلاگها . هی وبلاگ این و اون بخونیم ، دلمون بگیره یا ازخنده ریسه بریم که چه چیزها که تو وبلاگهاشون نمینویسند !!

عجب دنیائیه !! بعد هم خودمون شروع می کنیم به درددل کردنهای عاشقانه یا روزمره ...

یک دفعه به خودمون میائیم میبینیم که شده مرض ! . مرضی که به قول یک دوست خیلی هم دوست داشتنیه ...

چنین مواقعی نوشتن میشه برامون  یک نیاز ، یک دغدغه بزرگ ، تا حالا دقت کردین ؟ در این دوران تحلیلگر ، روانکاو ، محقق ، متخصص و حتی  شاعران مقطعی خوبی هم میشیم ...

 

ظاهراً خیلی هیجان انگیزه که یادداشتهای آدم رو همه بخونند چرا که این عطش میل به جاودانگی رو خاموش می کنه، چه بسا انتظار داریم که یادداشتهایمان با عکس العمل  مخاطبان روبرو هم بشه .اصرار داریم که هر اتفاق جالب زندگیمون رو با جزئیاتش بیان کنیم مثل این دوست خوبم ( یه چشمک ) اما به مرور وقتی از جوانی فاصله می گیریم ، دیگه چشمه شعرمون می خشکه و خاطره نویسی هم میشه جز چیزهای عتیقه !!!

و از اون دوران ناب و افکار خالصانه تنها حسرتش می مونه که بی پروا روی کاغذ رهاش کردیم

 

حالا یه سوال ؟

چرا از میون این همه هنر و سرگرمی ، وبلاگنویسی رو انتخاب می کنیم ؟!!

 

اما جواب : خیلی ساده است  یه دلیلش اینه که در اینجا ، ما ناب و خالصانه با کلمات مواجه میشیم . زیاد مته به خشخاش نمی ذاریم که اینجاش کجه یا اونجاش راسته ؛ تکنیک و فرم هم  که علناً بی خیال میشیم ، با این وجود می نویسیم فقط برای تخلیه کردن خودمون ... تازه کم هزینه هم که هست !   

ترس خنده دار من همیشه از این بوده که دوستیهای الکترونیکی جای دوستان هم نفس ، همگام و همراه و بچه محلها رو بگیرند . پاهائی که با تو روزی در خیابان ها قدم میزدند حالا تبدیل به دستهائی بشن که که توی چت رومها گفتگو کنند و در وبلاگها قدم بزنند .

حرص و ولع برای پیدا کردن دوستان و همفکران اینترنتی همیشه با ما بوده که باعث شده همواره دستهای ما برای هر تکنولوژی تازه وارد بالا بره  حتی اگه دنیای جدید ناشناس باشه ؛ دنیائی با اسمهای مجازی ، آدمای مجازی ، زنها و مردهای مجازی و ...

جالب اینجاست که ما ایرانیها با این همه دختر عمو و خاله و عمو و پسردائی و دختر خاله و دختر عمه و دوست و آشنا و همسایه و میهمانی و عروسی مقام اول وبلاگ نویسی رو توی دنیا کسب کنیم !!!!

 

اووووو وَ وَ وَ وَ وَ وَ ه ه ه ه .... چه همه حرف زدم : )

 

نتیجه اینکه شاید دلیلش این باشه که توی اینترنت جسم رسماً و مظلومانه انکار میشه ، جائی که مردم دوست ندارند گاهی به آنها یادآوری بشه که بدنی هم دارند . چرا که بعضی از ما بدنمان رو موجودی کُند و مزاحم و کسالت آوری میبینیم البته برای برقراری یک ارتباط !

خلاصه اینکه  در اینجا " ذهن " تنها پل ارتباطی ما با اون آدمای مجازی است .

 

**** **** **** ****

همه اینا رو گفتم که بگم : اینطور که به نظر میرسه من هم  احتمالاً مدتی به این مرض دوست داشتنی وبلاگ زدگی دچار بودم  و مدتی از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی به بهانه بعضی از گرفتاریها که الحق هم گرفتاری بودند دور بودم .

پ.ن : من هم از همینجا وظیفه واجب خودم می دونم که ازدواج فرخنده و خجسته این دوست عزیز رو بهش تبریک بگم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:36  توسط ...  | 

 

افرادي هستند كه به خطاهاشون عادت مي كنند و پس از مدتي همين خطاها را با ارزشهای اخلاقي اشتباه مي گيرند و آن موقع ديگه براي تغيير زندگي خيلي دير شده و چه بسا اين وسط بي گناهي قرباني ناآگاهي و خودخواهي و منطق  آن افراد مي شوند

 

حالا فكرشو كنيد اون افراد كسي جز خانواده تو نباشند يا حتي نزديكترين دوست تو و يا كسي رو كه خيلي دوستش داشتي و براي يك عمر زندگي روي اون حساب باز كرده بودي  ، يه فاجعه است ، نه !

آنها هر كسي در هر مقامي كه هستند  شايد اجازه داشته باشند كه اشتباهات زيادي انجام بدهند اما نه اون اشتباهي كه زندگي تو رو نابود كنند

 

اينجاست كه چيزي به اسم  “ احترام ” سر بلند مي كنه و مثل طنابي دست و پاهاي تو رو براي انجام هر كاري مي بنده ، قدرت صحبت كردن  و شجاعت يك تصميم گيري خوب  رو ازت مي گيره و در يك كلام  اون اعتماد به نفسي رو كه سالها براش تلاش كردي رو از بين مي بره

هر چيز تازه اي برات ناراحت كننده است ، غافلگيرت مي كنه ، وادارت مي كنه به طرف چيزاي مبهم و ناشناخته بري .

 

شك و ترديد ، فعاليتهات رو فلج مي كنه ، تصميم مي گيري در حاليكه اصلاً از درستي آنها خبر نداري

 

حاصل اين شرايط چيزي نيست جز اميدي همراه با ترس كه تصميم را  درست گرفته باشيم !!

 

 و نتيجه اين وضع چيزي نيست جز  روح و رواني خسته همراه با ذهني كه با خاطره اي تلخ براي هميشه خط خطي شده

 

اما در جائي خوندم كه : تنها يك چيز مي تواند تحقق يك رويا را ناممكن كند ؛ ترس از شكست .

 

خلاصه اينكه : “ ما همه در دنياهاي مخصوص خودمان زندگي مي كنيم ، اما اگر به بالا ، به آسمان پرستاره نگاه كني ، مي بيني كه تمام آن دنياهاي متفاوت ، آنجا با هم تركيب مي شوند و صورهاي فلكي و منظومه هاي شمسي وكهكشانها را مي سازند .

 

*** ** *** * *** ** ***

 

پ.ن. اشك توي چشمام حلقه مي زنه ، تو اشكهام رو نمي بيني ، افتخار ديدنشون رو به تو نمي دم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:19  توسط ...  | 

تولدم مبارك !

 

 

 

بعد از ماهها انتظار بالاخره صدای گريه‏اش همه‏ی فضای خونه رو پر كرد. باد و خورشيد، ابر و اميد همه و همه يك‏صدا گفتند: تولدت مبارك مسافر كوچولو.

 روزها و ساعت‏های بسیار از اون لحظه گذشت، مسافر كوچولو هر روز به لحظه‏ی موعود نزديك‏تر می‏شد... و بالاخره اون روز رسيد، لحظه‏ی سفر...

 حالا اون مسافر كوچولو  تبدیل شده به دخترکی خستگی ناپذير كه می‏خواد سفری رویایی رو آغاز كنه .

 باران گونه‏هاش رو می‏بوسه، باد موهاش رو نوازش ميده، خورشيد با گرماش به دستای سردش گرمی می‏بخشه و ابر براش قرآن می‏گيره. همگی دخترك رو با كوله باری از اميد و آرزو رهسپار اين جاده‏ی سخت زندگی می‏كنن...

دختر کوچولوی ما ميره تا طعم بهار و پائيز رو خودش احساس كنه و لطافت بارون و سختی طوفان رو خودش بچشه !

 پ.ن: بعضی وقتا آرزو مي‏كنم ای كاش اين‏قدر زود بزرگ نمی‏شدم. اگه من بزرگ نمی‏شدم بابا بزرگ نمی‏مرد، چشمای قشنگ مادر‏بزرگ کم نور و كمرش خميده نمی‏شد. من كه بزرگ شدم گوشه‏ی چشم مادرم چين افتاد، موهای بابایی ريخت و ریش‏های سیاهش سفيد شد. داداش بزرگه مجبور شد قاطی مرغا بشه، داداش كوچيكه به اين در و اون در ميزنه تا از شر سربازی خلاص بشه، داداش كوچيك كوچيكه هم همه‏اش با درس و مشق و امتحانا سر و كله میزنه و داداش كوچيك كوچيك كوچيكه هم...و من هم احتمالاَ... عجب ظلمی كردم به همشون با اين بزرگ شدن مسخره‏ام! عجب ظلمی کردم، لعنت به من.

آره... ثانيه ها، دقيقه‏ها، ساعت‏ها، روزها، هفته‏ها، ماه‏ها و سالها گذشت و من امشب بيست و چند ساله (!!!) شده‏ام. اوّلين هدیه‏ی تولدم رو از خدای مهربون گرفتم، خدا جونم ازت ممنونم، ازت ممنونم كه يك‏ساله ديگه فرصت زندگی كردن رو به من دادی، زنده‏ام، سالمم، پر از اميدم  و...

فردا شب همتون يه جشن توّلد كوچولو دعوت هستيد (دعوت بدون آدرس) حتما بيايد من منتظرم‏ها :))

 

1. روز ديگری رسيده است، خدايا تو را شكر می‏كنم كه تنهایم نمی‏گذاری در این شروع دوباره...

2. اگه می‏خوايد شاد باشيد پس شاد باشيد و شادی کنید ديگه...

3. انگار خيلی خودم رو تحويل گرفتم، آره!؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 19:46  توسط ...  | 

 

" اما از آن سیب که تا میاد زمین چهل چرخ می خوره و امان از آدمی مثل من که عاشق اینه که بشینه پای لرز خربزه ای که می خوره !!! "

***********

حالا دیگه واقعاً حس می کنم زمستون شده ! سرما تا مغز استخوان فرو می ره و ...و من می لرزم ، نوک دماغم قرمز میشه ، دستام یخ می زنند . باد میاد و منو می بره به همان شب !!

شبی که برف می بارید ، جاده سفید سفید بود و من با قدمهام ، قشنگی و سفیدی اون رو با رد سیاهی به هم می ریختم ...

و بچه گربه ای که که با دیدنم یه لحظه مکث کرد و رفت قاطی برفهای کنار جاده گم شد ، محو شد ...

 من عاشق این سردی ام ، عاشق سرما و متنفر از گرمای تابستان . می دونی چرا ؟ چون زمستونا یه جورائی حس می کنم کسی عاشق نیست ، همه سردند !

و کوچه ها دیگه شاهد عشق بازی دو سایه نیست !!!( راستی من خیلی حسودم نه ؟!!!)

********

شنیدم که :

یک مرد هر چی که می تونه به قربانگاه عشق میاره ،آنچه فدا کردنیه فدا می کنه و آن چه شکستنیه می شکنه اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدائی نمی بره . عجیب نیست ؟!

 

شاد باشین...خوش باشین و خندان ............................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 17:41  توسط ...  | 

...

 

یه مادر دیوانه!!!

 

برای تمام بچه های دنیا آرزوی مادری دیوانه دارم .دیوانه ها بهترین مادرای دنیا هستند . با قلب وحشی بچه ها بهترین نوع سازگاری و هماهنگی رو دارند !

کاش مادری دیوانه داشتم ، کاش مادری دیوانه باشم...

اصلا کاش همسری دیوانه باشم ،دوستی دیوانه باشم ، عاشقی دیوانه باشم  و ای کاش ...

 

***

 

"خانواده " یک مسئله جدیست.

از همون ابتدای تولد نوع نگرش آنها ، فرهنگ آنها درست مثل اسم خانوداگی در بدو تولد به ما تحمیل میشه و با گذشت زمان ،سنگین و سنگین تر احساسش می کنی، مثل بارانی که ریز و سرد زیر ضخیم ترین لباسها نفوذ می کنه .

 

تا مقطعی از زندگی ، اهمیت این مسئله رو آنقدر درک نمی کنی اما یه دفعه به خودت میائی ، میبینی که ای دل غافل !!!  همه عمر زندگی و شخصیت و کردار و رفتارت با در نظر گرفتن " این مسئله فوق " محک زده می شه .

 اینجاست که  دیگه " تو هر کی باشی و هر چی باشی " ، بهترین آدما باش ، با شعورترین آدما باش ؛ اصلاً اهمیتی نداره !

 

اینجاست که می گن : چون خانواده تو ... پس تو هم ...

اینجاست که تو بعد از سالها  به این موضوع پی می بری که ناخواسته عجب کلاهی سرت رفته و تو خبر نداشتی !

 

حالا به نظر شما ، با چیزی که در انتخابش هیچ نقشی نداشتیم ، هیچ تغییری نمی تونیم ایجاد کنیم ، چیکار میشه کرد ؟!!

چطور میشه این مسئله رو برای دیگران که شاید بخشی از همون آینده نامعلوم تو باشند ، توجیه کرد ؟!!

 

* یه سر بزنید به اینجا، بی ارتباط با این حرفهای من نیست !!

 

***

 

* گزارش کامل و جامعی همراه با عکسهای دیدنی ببینید از اجرای تآتر" شیرین و فرهاد " در شیراز

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:11  توسط ...  |